قصه دنیا و بیستون وفرهاد
دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد، و آن تيشه هزار سال است كه در شكاف كوه افتاده است.
مردم مي آيند و مي روند اما كسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد. ديگر كسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي كند.
دنيا بيستون است و روي هر ستون ، عفريت فرهاد كش نشسته است. هر روز پايين مي آيد و در گوشت نجوا مي كند كه شيرين دوستت ندارد و جهان تلخ مي شود.
تو اما باور نكن ، عفريت فرهاد كش دروغ مي گويد . زيرا كه تا عشق هست ، شيرين هست.
عشق اما گاهي سخت مي شود ، آن قدر سخت مي شود كه تنها تيشه از پس آن بر مي آيد .روي اين بيستون ناساز و ناهموار گاهي تنها با تيشه مي توان ردي از عشق گذاشت ، وگر نه هيچ كسي باور نمي كند كه اين بيستون فرهادي داشت.
پس تو باش ...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر ۱۳۸۸ ساعت 11:31 توسط پرنیان
|
اگه از مطالب وبلاگ خوشت اومد یک فاتحه نثار روح بابام کن . سپاس!